تلاشت را به اندازه معبود دعا هایم نمی خواهم
برو از درگاه ما بیرون
که من شادم ولی بی تو نمی مانم
منم خنیاگر موج کبودی های پیراهن
چه اغاز قشنگی است
دل صد ها دلاویز هزاران مست
در این باران تاریخ غبار افکن.
که از دود غبار الود اخلاقش
طنین خس خس رعد خوش الحانش
از پس پرده نمایان است.
تمام رهروان روزهای غم
بسان اهوان در رم
جلودار و نشاندار است.
حریقی در کلبه مهتاب
نور پس نورد اب
انعکاس عشق پایان است.
در جهانبینی معرفت شناسی گم گشته ایم.گم و ناپیدا:تا کجا؟تا انتهای
هستی .اما زیرکانه و نا اشنا.
همدیگر را کمتر میشناسیم وکمتر به هم ارج مینهیم.غار یار همیم ولی در
تصاحب مال و جاه .
تو نیکی میکنی اما ما بدان راه نمیرسیم که از نیکیهایت چند لقمه ای ناچیز
گریبان مارا بگیرد.
غر ولند ناکسان از ناکسی کوس رسوایی فرعونینان را در اساطیر زمان به
گوش ما نوازش میدهد.
ای رامشگر هستی.در نیاز های ما افتخار ملت سرود عاشقانه قله اوج
سربلندی است.بنمای انچه نیاز است ای بینیاز.
بینیاز باش تا نیازت در اوج نیازمندی ازمندت نکند.
مینماید.ولی دیدار تو را نتواند. نگاه کن که من چگونه در رنجش خاطره های
غمگین سوهان روح توام.
ولی باز شکوفه های بهار به بزرگی وسعت دریایی خود راه رسیدن به من را
در نظر دارند .من متعصب از غرور کذایی که پیدا کردن ان کذب محض تعالی
است باز سرگردان رویاهای نارس خود می گردم.تو پر تلاشی ومن
خاموش.تو نسیم را سرمشقی و من سیاهی سایه های تو را دشمن.
تو نگاه روشنگرانه نتایج ایندگانی و من در حسادت امروز مغنی پیشرفت
تلاشگران. ولی به هم نمی رسیم که تو در اوجی و من در نشیب.به امید
روزی که نشیب را هموار سازیم و اوج را در نوردیم.
میبایست پیمودن در این راه هموار سراسر ماندنی
خواهش هر ادم ناسوت را که براورده شود زیبندگی
میوه باغ دل معشوق را بهر عاشق ثروت و دارندگی
دیدن سیمای نور افشان او روح عاقل را کند بالندگی
فکر اتی در ره دیدار او شکر خالق بهر هر خوانندهای
که کی خواهد دوباره سرزند غمناک فرسوده ست.
تو در ارزوی برف زمستان را دوباره دوست خواهی داشت.
زمستان فکر بیرون راندن فصل گذشته در ذهن خود دارد.
که کی با سوز و سرما مغز جان ادم مغرور را
با چارهجویی بیمار گرداند.
من هم در خزان برگهای عمر از دست رفته خود
زمستان غروب الود افکار پریشان دل خود را
پشت سر دارم که تا راه دگر
از گلشن مهر کلامت وا گشاید .
روزت را با چه کسی شروع کرده ای و چگونه.
ارزو کن که برباد رفته است ان چه در انتظارش بودی.
وه چه غمگین است دیدار انکه دیدنش مایه ملامت است.
وه چه نا مرد است ان روزگار لعنتی که به ان دل بسته ای.
من میایم در انتظارم بایست و تو در انگبین انتظار امدنم را تجسم کن.
دارم.ملال اور نیست اگر بیایی و از امدنت من بی خبر
باشم.بی خبر بودن شاید بعضی مواقع از با خبر بودن
بهتر است.تو بکوش تا بی خبر نباشی.من هم در این
بی خبری با خبرم.همه بی خبران گاهی باخبرمیشوند.
نتیجه اخلاقی :من خبره بودم که در این بیخبری باخبر
شدم.
نتیجه سیاسی:با افراد خبره نباید شوخی کرد.
نتیجه دینی:بیخبری در دنیا بهتر است.
نتیجه فکاهی:خمره وخبره مترادفند.