تبليغاتX
خفنترین جفنگ
همه گیری
نگاهت را به درگاه بی پایان سرمستی نمی بخشم

تلاشت را به اندازه معبود دعا هایم نمی خواهم

برو از درگاه ما بیرون

که من شادم ولی بی تو نمی مانم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 19:28  توسط احسان  | 

پس از ناز ندانم کاری نازک نگاران رویین تن

منم خنیاگر موج کبودی های پیراهن

چه اغاز قشنگی است

دل صد ها دلاویز هزاران مست

در این باران تاریخ غبار افکن.

که از دود غبار الود اخلاقش

طنین خس خس رعد خوش الحانش

از پس پرده نمایان است.

تمام رهروان روزهای غم

بسان اهوان در رم

جلودار و نشاندار است.

حریقی در کلبه مهتاب

نور پس نورد اب

انعکاس عشق پایان است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 10:33  توسط احسان  | 

سلام

در جهانبینی معرفت شناسی گم گشته ایم.گم و ناپیدا:تا کجا؟تا انتهای

هستی .اما زیرکانه و نا اشنا.

همدیگر را کمتر میشناسیم وکمتر به هم ارج مینهیم.غار یار همیم ولی در

تصاحب مال و جاه .

تو نیکی میکنی اما ما بدان راه نمیرسیم که از نیکیهایت چند لقمه ای ناچیز

 گریبان مارا بگیرد.

غر ولند ناکسان از ناکسی   کوس رسوایی فرعونینان را در اساطیر زمان به

گوش ما نوازش میدهد.

ای رامشگر هستی.در نیاز های ما افتخار ملت سرود عاشقانه قله اوج

سربلندی است.بنمای انچه نیاز است ای بینیاز.

بینیاز باش تا نیازت در اوج نیازمندی ازمندت نکند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 13:19  توسط احسان  | 

ایکه در ارزوی دیدارت غنچه نو شکفته بهار لحظات بوییدن نفست را تجسم

مینماید.ولی دیدار  تو را نتواند. نگاه کن که من چگونه در رنجش خاطره های

 غمگین سوهان روح توام.

ولی باز شکوفه های بهار به بزرگی وسعت دریایی خود راه رسیدن به من را

 در نظر دارند .من متعصب از غرور کذایی که پیدا کردن ان کذب محض تعالی

 است باز سرگردان رویاهای نارس خود می گردم.تو پر تلاشی ومن

خاموش.تو نسیم را سرمشقی و من سیاهی سایه های تو را دشمن.

تو نگاه روشنگرانه نتایج ایندگانی و من در حسادت امروز مغنی پیشرفت

تلاشگران. ولی به هم نمی رسیم  که تو در اوجی و من در نشیب.به امید

روزی که نشیب را هموار سازیم و اوج را در نوردیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:50  توسط احسان  | 

من نمیدانم با چه نامی بنامم نام ان دل شکسته دوران اربعین عاشورا را.غمگین و افسرده در دل تاریخ گام نهاده ام و جویای نامی هستم که همه ان را بر زبانها می چرخانند و به یاد او میگریند.من گمگشته جاودانی اویم من سرگشته ازاد مردی اویم .ولی چه حیف از نام او که فقط خاطرات جنگش و شهید شدنش بر منبرها گفته میشود .ازادگی و جوانمردی و غیرت و هرچه که فکر کنی یکجا در این اسطوره تاریخ جمع شده است.تو تلاش کن که راه در راه او گذاری و میل باطنی خود را به طرفش سوق دهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 14:32  توسط احسان  | 

کاش سرمایه هر ادمی       عقل و دین بود و مردانگی

میبایست پیمودن در این     راه هموار سراسر ماندنی

خواهش هر ادم ناسوت را    که براورده شود زیبندگی

میوه باغ دل معشوق را        بهر عاشق ثروت و دارندگی

دیدن سیمای نور افشان او    روح عاقل را کند بالندگی

فکر اتی در ره دیدار او          شکر خالق بهر هر خوانندهای

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 8:46  توسط احسان  | 

اول صبح است.خزان در ارزوی دیگرفردا  

                                           که کی خواهد دوباره  سرزند              غمناک فرسوده ست.

تو در ارزوی برف                  زمستان را دوباره دوست خواهی داشت.

زمستان فکر بیرون راندن فصل گذشته              در ذهن خود دارد.

که کی با سوز و سرما                           مغز جان ادم مغرور را

            با چارهجویی بیمار گرداند.

من هم در خزان برگهای عمر از دست رفته خود   

                        زمستان غروب الود افکار پریشان دل خود را

پشت سر دارم         که تا راه دگر       

                                             از گلشن مهر کلامت   وا گشاید .    

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 8:54  توسط احسان  | 

از کجا پیدا کرده ای ان دوست نا رفیق را.از کجا دریافت کرده ای پیغام ان نا اشنا را.

روزت را با چه کسی شروع کرده ای و چگونه.

ارزو کن که برباد رفته است ان چه در انتظارش بودی.

وه چه غمگین است دیدار انکه دیدنش مایه ملامت است.

وه چه نا مرد است ان روزگار لعنتی که به ان دل بسته ای.

من میایم در انتظارم بایست و تو در انگبین انتظار امدنم را تجسم کن. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 8:10  توسط احسان  | 

سلام ای هم کلام.خوبیت را در انتظار رسیدنت دوست

دارم.ملال اور نیست اگر بیایی و از امدنت من بی خبر

باشم.بی خبر بودن شاید بعضی مواقع از با خبر بودن

بهتر است.تو بکوش تا بی خبر نباشی.من هم  در این

 بی خبری با خبرم.همه بی خبران گاهی باخبرمیشوند.

نتیجه اخلاقی :من خبره بودم که در این بیخبری باخبر

شدم.

نتیجه سیاسی:با افراد خبره نباید شوخی کرد.

نتیجه دینی:بیخبری در دنیا بهتر است.

نتیجه فکاهی:خمره وخبره مترادفند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 10:59  توسط احسان  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 12:2  توسط احسان  |